دلنوشته ...

بعد از ازدواج چند بار اسباب کشی داشتیم اما هیچ وقت حس خاصی نسبت به خونه هایی که عوض میکردیم نداشتم ...

اگه میخواستم یه فرمی رو پر کنم یا مثلا به یه نفر آدرس پستی بدم آدرس خونه پدرم رو میدادم چون هم سر راست تر بود و هم فکر میکردم ثابته ...

اما چند روز پیش خونه پدری فروخته شد ...

خبرش رو که شنیدم بغض کردم اون خونه ، خونه خاطرات بچگی هامونه ، خونه ای که عروسی من و خواهرم رو به خودش دید ... خونه ای که تولد هانیه و اسرا رو توش جشن گرفتیم ... خونه ای که پدر و مادرم از اون خونه رفتن مکه و حاجی شدن ... خونه ای که پشت باغچه اش جای دنجم بود برای تمرکز ... برای آرامش ... و خونه ای که کلی خاطره ازش دارم ...

ولی باید فروخته میشد ... چون پدر و مادرم دوست دارن به مرکز شهر و خونه فامیل ها نزدیک تر باشن و قراره محل کار مادرم هم بره نزدیک خونه جدید  ... دیگه براشون رفت و آمد سخته ...

خونه جدید رو دیدم ... هم قشنگه و هم بزرگ و جادار ...  و خیلی مزیت ها داره ...

ولی دلم برای خونه پدری تنگ میشه ... به خصوص که شنیدم خریدار قراره خرابش کنه و آپارتمان بسازه ...

از مدت ها قبل که خانواده ام دنبال خونه بودن دلم گرفته بود و وقتی شنیدم دیگه قراردادها بسته شده تبریک گفتم ولی بغض کردم ...

امروز دوربینمو برداشتم و رفتم از کل خونه فیلم گرفتم ... احساس میکنم قسمتی از خاطراتمو دارم از دست میدم ...

ولی دلم خوشه به آدمای اون خونه که هر جا برن همونجا میشه خونه پدری ...

تا اسباب کشی 3 ماهی مونده و امسال آخرین سالیه که سفره هفت سین رو تو اون خونه میچینن ...

دیر یا زود باید به این نتیجه رسید ... این دنیا دنیای دل بستن نیست ... 

در ادامه چند تا عکس دیگه از گلهای باغچه خونه پدری گذاشتم ...

 

 

 

 

/ 9 نظر / 8 بازدید
منا

سلام .راضیه جون وقتی داشتم دلنوشته رو میخوندم یه لحظه خودمو گذاشتم جای تو,من به جای تو بغض کردم.راست میگی دل کندن ازجایی که دوسش داشته باشی خیلی سخته خصوصآاونجا خونه ی پدری باشه و1000تا خاطره ازش داشته باشی. گاهی اوقات با توجه به شرایط وایجاد تنوع, تغییراتی لازمه.[ناراحت] به نکته ی خوبی اشاره کردی "این دنیا دنیای دل بستن نیست"

عروس خوشه اقاقيا

[پلک]

مریم

وای نگودلم گرفت جدی میگم بغضم گرفت اولش راستش چندتاحالتات شبیه من بود وقتی هرترم براامتحانامیرفتم وبرای1ماه نبودم خیلی دلم تنگ میشد وقتی خونه شادیمونوترک کردیمواومدیم اینجا خیلی اصلادلم گرفت تووبلاگم مینویسم درموردش مفصل

امراله یوسفی

دانشجویی به استادش گفت: استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم ان را عبادت نمی کنم. استاد به انتهای کلاس رفت و به ان دانشجو گفت : ایا مرا می بینی؟ دانشجو پاسخ داد : نه استاد ! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم. استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت : تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید ! سلام ومعذرت بابت اینکه دیر سر میزنم ببخشید.

شيطونك

هر روز زندگي هرچند سخت وقتي ميگذره اسمش ميشه خاطره چيزي كه با تمام سختيش گاهي دلتنگش ميشي.بايد قدر همان لحظه هاي سخت را دانست با تمام سختي

معلمی از جنس پاییز

سلام شبتون بخیر خاطرات بچگی آدم هیچگاه از یاد نمیره و قسمت زیادیش هم تو خونه قدیمی پدری برای آدم شکل میگیره پس بهتون حق میدم ناراحت باشید از فروش خانه پدری. خونه جدید مبارکشون باشه[لبخند]

شيطونك

ممنون دوست خوبم از اينكه قدم رنجه كردين به كلبه ما[گل] اگه دوست داشتين اگه وقت داشتين بهم سربزنيم[گل]

مامان حامد

سلام بانو خونه پدری مهمه اما این اهمیت را پدر ومادر بهش میدن خدارو شکر که هم پدر داری هم مادر وهم خونهی پدری جیزایی که خیلی ها مثل من حسرتش را دارند

kazhal

این نیز بگذرد... انشاالله همیشه تنتان سالم باشد... - - - کژال