برگی از دفتر خاطرات (1)

امروز رفته بودم سراغ دفتر خاطراتم ... قسمتی از خاطرات روز اول سفر مکه رو اینجا میزارم :

شنبه  22 /4/1387

مدینه منوره

...

بعد از ظهر همراه چند نفر از همسفری ها به همراه روحانی کاروان و همسرش  رفتیم بقیع ...

روی پله ها ، پشت نرده ها ،

بقیع ... فقط مظلومیت است و مظلومیت ...

روحانی کاروان شروع کرد به مرثیه خواندن که یکی از مامورین آمد و مانع شد ...

چهار قبر ساکت و خاموش آن سوی نرده ها و این طرف اشک و سوز ، چشم های خیس ، قلب های مملوء از ارادت ... و آن طرف خاموش ...

این طرف دست های گره کرده در نرده ها ... آن طرف باتوم ها و مامورین ...

این طرف صورت های پف کرده و قرمز و چشمان اشک آلود ... آن طرف مسخره و استهزاء شیعیان ...

 احساس میکنم صاحبان آن چهار قبر خاموش می بینند ما را و سلام ما را جواب میدهند ...

سلام میدهیم و زیارتنامه میخوانیم ... از پشت نرده ها ...

گریه میکنیم و مرثیه میخوانیم ... از پشت نرده ها ...

دعا میکنیم و متوسل میشویم ... از پشت نرده ها ...

 

 

اینجا مدینه است ...

صبح که وارد مدینه شدیم چقدر خوشحال بودم ...ولی الآن غمی دلم را گرفته ...

 آه ای مدینه چقدر دلگیری ...

دلم گرفت از غربت بقیع ...

چراغ ها را روشن کرده اندو حرم پیامبر غرق در نوراست ... رو سوی بقیع میکنم که در سیاهی مطلق فرو رفته ...

اینجا شهر پیامبر است ...

...

 *****************************

السلام علیک یا جعفر بن محمد الصادق (ع) ...

شهادت امام جعفر صادق (ع) بر شما تسلیت باد ....

/ 3 نظر / 11 بازدید
خورشید

خیلی وداع با مدینه سخت و غمگینه

فاطمه معین زاده

بقیع سراسر غم است و غم و غم و هیچ نیست جز این ... بغض گلوی آدمو ول نمی کنه توی مدینه... من در مسجد پیامبر، در اون همه چراغ و چلچراغ و تجملات و زر و زیور حرم رسول، آه پیامبر را می شنیدم انگار، و غمش را می دیدم انگار ... خیلی غریب بود مدینه، خیلی ... من سال گذشته همراه همسر و پسرم که شش ماهه بود رفتیم زیارت ... خدا قسمت کنه دوباره مشرف بشیم، اما این بار در عصر ظهور امام زمان که دیگه هیچ باتوم و استهزائی وجود نداشته باشه ...