من و اسرا ...(8)

خانم رفته تو اتاق خواب و در رو هم از داخل قفل کرده ...! قبلا هم همچین اتفاقی افتاده بود ولی خودش زود در رو باز کرده بود ...  اما این دفعه نمیتونست در رو باز کنه چون کلید تو قفل چند بار دور خورده بود و اسرا نمیتونست اون رو برگردونه ... من رو میگین ... این شکلی استرس... اسرا رو میگین این شکلیشیطان ...!!!

تمام بعد از ظهر رو پشت در نشسته بودم التماسش میکردم که اسرا بیا کلید رو دوباره بچرخون ... یا کلید رو بکش بیرون از زیر در بده من ... که هیچ کدوم رو انجام نمیداد و مشغول کار خودش بود ...!

تمام وسایل شیطونی هم در اختیارش بود ... مثل صندلی و چهار پایه برای رسیدن به کمدهای بالا ... که  دست زدن به وسایل اون کمدها برای اسرا ممنوع بود ... میگفت مامان نترس قیچی پیشمه ولی دست نمیزنم !!!نیشخند

چند دقیقه ای هم صدای خنده اش میومد که روی تخت بالا و پایین میپرید و به قول خودش بپر بپر میکرد ...!

بالاخره مجبور شدم زنگ بزنم به آقای همسر که بیاد خونه ... ایشون هم یکساعتی پشت در با اسرا حرف میزدن که نتونست کاری از پیش ببره و اسرا که ظهر هم نخوابیده بود میگفت خوابم میاد ...! من هم بستنی و خوراکی از زیر در براش میفرستادم تو اتاق که مشغول بشه ... !  آقای همسر میگفت نکن این کارو ... بزار گرسنه بشه بیاد بیرون ...! ولی من دلم نمیومد ... چون عصرانه نخورده بود ...

خلاصه بعد از چهار ساعت همچنان اسرا تو اتاق بود و ما هم این ور مشغول التماس که بیاد در رو باز کنه ...!گریه

دیگه ما هم خسته شده بودیم که اسرا براش کار فوری پیش اومد و میخواست از اتاق بیاد بیرون ولی واقعا نمیتونست در رو باز کنه ...

این شد که آقای همسر که تا اون موقع فکر میکرد اسرا خودش نمیخواد در رو باز کنه دیگه قانع شد و طی یک عملیات امداد و نجات از راه نورگیر و پنجره بالای کمد دیواری داخل اتاق خواب خودشو به داخل اتاق رسوند و البته از ارتفاع بیشتراز دو متر تا روی کمد دیواری و بعدش هم دو متر تا کف اتاق پایین اومده بود ... و در اتاق رو باز کرد ...  در اتاق که باز شد طی یک صحنه رمانتیک و هندی من و اسرا دویدیم طرف همدیگه ... !

 و به این اقدام شجاعانه آقای همسر بسیار افتخار کردیم !!!

ولی شکل و شمایل اتاق خواب دیدنی شده بود ...  محتویات تمام کشوها و کمدها رو ریخته بود بیرون ...

 خود اسرا اسم این اتفاق رو گذاشته زندانی شدنش تو اتاق ! شب وقت مسواک زدن میگفت مامان اگه اذیتم کنی میرم زندانی میشم تو اتاق ها ...!!!

/ 10 نظر / 5 بازدید
خورشید

یه بار گلدونه هم این کا رو کرد . من انقدر ترسیدم که نگو . اصن میخواستم غش کنم وسط اتاق

عروس خوشه اقاقيا

ههههههههههه چه باحال .. اما خداييش براي يه مادر خيلي استرس داره يه همچين اتفاقي . خووو ديگه كليد رو دم دست نذار . [پلک]

مامان حامد

سلام خانومی از طرف من اسرا گلی شیطون را ببوس[نیشخند]

معلمی از جنس پاییز

سلام مهربون دوست شبت بخیر خوب هستید؟ واقعا لحظات پر اظطراب ولی بیاد ماندنی را پشت سرگذاشتید. ولی خدا را شکر بخیر گذشت. ممنونم از کامنت زیبا و قشنگتون [لبخند]

سلام مامان اسرا ... همچین موقعهایی اضطراب و وحشت از اتفاقهای خطرناک و حادثه ساز تمام وجود مادر رو فرا می گیره. می تونم تصور کنم چه حالی داشتی! از آشنایی باهات خیلی خوشحال شدم. مادرانه های منو هم بخون اگه دوست داشتی ...

امراله يوسفي

سلام مامان سرا .....ممنون از حضورتون تووبم .......وب خوب و مطالب زيبايي داريد اگه قسمت بشه حتما بيشتر سر ميزنم .........در ضمن بروز شدم با فيس بوك دنياي ماسكها خوشحال ميشم بياين[گل]

امراله یوسفی

راستي خيلي از وبتون و از مطالبتون خوشم اومده دوست دارم با اجازتون لينكتون كنم كه به اينجا سربزنم مطالبش خيلي ميتونه برام مفيد باشه من عاشق اينجور خاطرات هستم اين مطلب خيلي جالب بود برام.......

ammeh

salam.man az web pesaram oomadam.khanoom kheyli shojaeed.man boodam kelid o mishkastam.age heyne bepar bepar vayyyyyyyyyyyyyyyyy[اوه][اوه]

سعیده

[قهقهه] وای خدایا! عجب ناقلایی شده این عزیز خاله!!

ما(من و گاهی بابا)

وااای خیلی وحشتناک بوده که [اضطراب] حالا خدا رو شکر که به خیر گذشت[اوه][لبخند]