اتوبوس نامه (2)

کنارم نشسته بود و استرس داشت ... همش به ساعت موبایلش نگاه میکرد ... تو جاده مه غلیظی بود و اتوبوس آروم آروم حرکت میکرد ....

رفتارش توجهمو جلب کرده بود و بدجوری کنجکاو شده بودم که خودش سر حرف رو باز کرد....

میگفت باید به فرودگاه برسه و گرنه از پرواز جا میمونه ...

من هم بهش دلداری میدادم که نگران نباش هنوز وقت هست و ایشاالله میرسی ... شروع کرد به صحبت کردن ...

دانشجوی دکترای یکی از دانشگاههای مشهد بود ...

 تو دانشگاه شهر ما و یکی از شهر های اطراف تدریس میکرد ...

شوهرش تو یه شهر دیگه که حدودا 200 کیلومتری با شهر دانشگاه فاصله داره کار میکرد و سالی چند بار مسافرتای چند ماهه کاری میره

خونه خودش و خانوادش تو همون شهر دانشگاهه....

میگفت من و همسرم هفته ای یه نصف روز خونه هستیم !!!

متولد 62 بود ولی میگفت با این اوضاع اصلا به بچه داشتن فکر هم نمیکنم ...

بعضی وقتا پیش خودم فکر میکردم اوضاع من خیلی سخته که با یه بچه کوچیک میرم دانشگاه یه شهر دیگه ...اعتراف میکنم وقتی اوضاعشو برام تعریف میکرد من دیگه خجالت کشیدم ...

واقعا اراده خوبی داشت ... ولی من هر چی پیش خودم فکر میکنم میبینم زندگی این مدلی رو اصلا دوست ندارم ...

***********************

این روزها که درس دارم هر روز یه کار جدیدی به ذهنم میرسه که دوست دارم انجام بدم !!! از درست کردن مربای به و خرما گرم و کیک کاکائویی گرفته تا قلاب بافی و کاردستی جدید واسه اسرا .... !!!چند تاشونو انجام دادم  ولی بقیه رو هم یادداشت میکنم بعد امتحانات انجام بدم .... چشمکا

این هفته یه امتحان سخت دارم ... التماس دعا ...

/ 11 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نازنین زهرا

یه استاد بزرگی می گفت مگه مجبورین خودتون رو اینقدر تو فشار می زارین بعد که یکم اوضاع بهتر شد لذت می برین ! مثالی که خود استاد زدن این بود : مث کسی که 10 لیوان چایی می خوره هیچ جایی هم نمی ره! تا خیلی خیلی بهش فشار میاد بعد که می ره همون جا می گه آخیش چه لذتی بردم ها! آخه این چه جور زندگییه ؟! باید آدم و راحتی زندگی کنه نه تو فشار تا بتونه درست بندگی خدا کنه ... البته راحتیا با هم فرق می کنن چون توان آدما فرق می کنه یکی می بینی رئیس جمهورم که بشه باز راحته یکی دیگه اگه سر کار بره با یه بچه بش فشار میاد! خدا هم به اندازه ی توانمون ازمون می خواد... خلاصه .... الان من خیلی احساس آرامش دارم شاید بعدا که بزرگتر شدم بتونم یه کارایی بکنم... شدیدا التماس دعا

خورشید

من هم همین طور بودم وقتی زمان امتحان ها بود همش دلم میخواست کارهای هنری بکنم [نیشخند]

سلام.راضیه جون شما اگه هم درس نخونی,نخونده هم از پس امتحانت برمیای.ماشاءالله ذهنت خوبه.ببا امید به خدا انشاء الله امتحانت و خوب میدی.[گل][گل][گل]

سلام.راضیه جون شما اگه درسم نخونی,نخونده هم از پس امتحانت برمیای.ماشاءالله ذهنت خوبه.باامید به خدا انشاء الله امتحانت و خوب میدی.[گل][گل][گل]

مامان حامد

سلام راضیه جون از اونجایی که اهل هنری طرز تهیه یه حلوای خیلی خوشمزه را تو وبلاگم نوشتم یه سر بزن پشیمون نمیشی ایشالا مثل همیشه تو امتحاناتت موفق باشی

mona

سلام.راضیه جون شما اگه درسم نخونی,نخونده هم از پس امتحانت برمیای.ماشاءالله ذهنت خوبه.باامید به خدا انشاء الله امتحانت و خوب میدی.[گل][گل][گل]

معلمی از جنس پاییز

سلام دوست بزرگوارم شبتون بخیر و شادمانی خدا قوت دعا می کنم براتون در ایام امتحانات که همه ی امتحانات را با موفقیت پشت سر بگذارید[لبخند] خیلی خوبه که آدم بتونه خلاقیتها و ابتکاراتی که به ذهنش را میرسه سریعا انجام بده[پلک]

مریم

امتحان چطور بود؟کلا تودوران امتحانات همه جور ایده ای به ذهن میاد

مریم

امتحان چطور بود؟کلا تودوران امتحانات همه جور ایده ای به ذهن میاد

نازنین یار (فاطمه معین زاده)

وای چه جالب! تا حالا فکر می کردم فقط منم که توی دوران امتحانات، فکرم جاهای دیگه پرسه می زنه و هرچی نوآوری و خلاقیته واسه همین شبها و روزهاست! اما اگه بخواد، همین چند تا امتحان آخری رو که بدم فارغ التحصیل میشم و می تونم فعلا استراحت کنم.