من و اسرا ... (5)

امروز اسرا بعد از مدت ها رفت مهد !!! .... یعنی دیگه مجبور شدم که بردمش مهد ...

از دیشب روی مخش کار کردم و کلی داستان با موضوع مهد و خانم مربی و خوبیهای اونجا براش گفتم و آخرش هم زرنگی کردم و گفتم ظهر نگی نمیام خونه و می خوام مهد بمونم   ....!!!

خودم هم خیلی استرس داشتم و میترسیدم نکنه ببرمش اونجا نمونه و گریه کنه پشت سرم ... نکنه بهونه بگیره و ....

خلاصه امروز با هزار فکر بردمش مهد اولش که یه کم دو دل بود که بره داخل یا نه ... خودم هم کمی پیشش موندم ....

ظهر که مادرم رفته بود از مهد بگیردش میگفت خیلی خوشحال بوده و با بچه ها بازی میکرده ... غریبی که نکرده هیچی به قول خانم مربیشون تمام مهد رو قرق کرده بوده و مادرم تعریف میکرد وقتی رسیدم اونجا و سرزده رفتم تو اتاقی که اسرا بوده دیدم همه بچه ها رو گذاشته سر کار که نوبتی بیان تابش بدن ... !!!

البته فعلا قرار نیست مهد رفتن اسرا همیشگی باشه و تصمیمم اینه که تا وقتی که کمی بزرگتر بشه و اون هم فقط روزایی که دیگه مجبور باشم ببرمش که فکر نمی کنم بیشتر از 3 یا 4 روز در ماه باشه .... 

خودش که خیلی از مهد خوشش اومده بود و وقتی ازش پرسیدم ،  دوست داشت که  باز هم بره ...

-------------------------------------------

خدا رو شکر امتحاناتمون تموم شد .... این هفته رو خونه بودم و مشغول انجام دادن پروژه ها و سمینارهای کلاسی بودم ..... که هنوز چند تاشون هم مونده .... امروز هم برای تحویل یکی از پروژه ها رفته بودم ...

 

/ 4 نظر / 13 بازدید
خورشید

سلام به به منور کردین پرسین بلاگ و خااااااااانوم از این ورا ؟ وای من هم همش نگرانم که دفعه اولی که گلدونه رو بذارم مهد چی میشه . کاش اون هم مثه اسرا باشه

دایی جواد

سلام دایی جان...خوب هستین انشالله ؟ خوب به سلامتی اسرا جان هم رفتند مهد..اونم تازه قرق کرده اونجا رو پس به مامانش که مدیر و مدبر هستش رفته از الان داره مدیریت میکنه دایی.انشالله عروسی دایی..راستی از حضوره گرمتون ممنوم و شرمنده که باعث شدم اخم ناراحتی بر پیشانیتان بنشیند...دایی رو حلال کنید خواهشاً..... تبسم را فراموش نکن لبخند بی هزینه ات گران ترین هدیه است . . . همیشه سلامت باشید دایی جان... [پلک][گل][گل][گل][گل]

سعیده

سلام راضیه جونم[قلب] به سلامتی ایشاللا.. چه خوب که بهش خوش گذشته! حالا وقتایی که باید بذاریش حداقل خیالت راحته که خوشحاله...[چشمک]