آرامشم آرزوست ...

این فصل سال عشایر میان استان ما ... رفته بودیم خارج شهر یه ایل از عشایر دیدیم ... زندگیشون برام عجیب و در عین حال جالبه ... خانم ها یه گوشه نشسته بودن برا خودشون حرف میزدن ... لباس هاشونو شسته بودن و روی یه درخت پهن کرده بودن ... یکیشون داشت دوغ رو تو مشک میزد ... یه بچه تپل مپلی خوشکل هم نشسته بود اون کنار و بچه بزغاله ها داشتن همون اطراف بازی میکردن ...

همین طوری که برمیگشتیم با خودم زندگی یکی از اون خانم ها رو با خودم مقایسه میکردم که از صبح تا شب در حال بدو بدو هستم ...

سبک زندگیشون سخته ولی فکر میکنم اعصاباشون خیلی آرومه و آرامش بیشتری دارن اصلا بعضی استرس ها براشون تعریف نشده اس ... تو دنیای دیگه ای هستن ....

+ آنچه یافت می نشود آنم آرزوست ...

*************************

اسرا اومده به من میگه مامان تو منو دوست داری؟

میگم معلومه ...

- منو بیشتر دوست داری یا اسباب بازیهامو ؟

- این چه سوالیه معلومه که تو رو بیشتر دوست دارم ...

- خوب حالا که منو بیشتر دوست داری بهت میگم پای اون عروسک خوشکله که مامان جون برام از مکه آورده شکسته ...

- عینک

/ 4 نظر / 43 بازدید
kazhal

تنها یک برگ مانده بود... ... درخت گفت: منتظرت می مانم! برگ گفت: تا بهار خداحافظ! ... بهار شد... ولی درخت میان آن همه برگ دوستش را فراموش کرده بود...

خورشيد

شايد اون ها هم حسرت زندگي ما رو بخورن

سعیده

-آره واقعا به نظر منم یه آرامشی دارن که ماها به ندرت نصیبمون میشه.. -ای ناقلا!!![خنده][لبخند]

مامان هستی شیرین زبون

ای ول...