حسینیا ...

خیلی سالها قبل ... زمان حکومت رضاخان ...

سید رضا و دوستش جعفر در یکی از شهرهای خوزستان همکار بودن ... دوستای خوب و صمیمی ... هیچ کدوم اهل اون شهر نبودن و برای کار اونجا هستن ...هر دو مذهبی بودن ... با کمک اهالی حسینیه کوچیکی رو تو محله دایر میکنن ...

اون سال حکومت عزاداری محرم رو در اون شهر ممنوع اعلام میکنه و کلی خط و نشون میکشه ...

 سید رضا و جعفر نمیتونن زیر بار این حرف برن .... دهه محرم میرسه و چند روز اول میگذره ... شب عاشورا دیگه مردم طاقت نمیارن با تشویق این دوتا دوست که مسئولای هیئت هستن مردم تو حسینیه جمع میشن و عزاداری جانانه ای برگزار میشه .... فردا صبح تو مراسم عاشورا مامورا میریزن و دنبال سید رضا و جعفرمیگردن که دستگیرشون کنن .... با کمک مردم این دوتا دوست فرار میکنن و از هم جدا میشن... یکیشون به ترکیه فرار میکنه و یکیشون به عراق ...

چندین سال بعد ...

دایی زندایی بعد از چند سال از یکی از کشورهای اروپایی اومده ... زندایی اصالتا ترکه و دست تقدیر اون رو عروس خانواده کرده ... زندایی تا حالا داییشو ندیده ...

حالا این دایی اومده تا همه فامیل رو ببینه ...

قراره به زندایی سر بزنه و بچه هاشو ببینه ... زندایی هم به افتخار اومدن داییش یه مهمونی میگیره و همه فامیل رو دعوت میکنه .... خلاصه این دایی میاد ... پدر بزرگ کمی دیر میرسه ...

همه فامیل جمع هستن که پدر بزرگ میرسه ...

دایی زندایی و پدر بزرگ به همدیگه زل میزنن و بعد از سلام و چند تا سوال همدیگه رو بغل میکنن و میزنن زیر گریه ...

سید رضا و  جعفر بعد از سالها همدیگه رو دیدن...!!!

 بچه های خواهر زاده سید رضا .... نوه های جعفر هستن  ....!

*********************

سالها از اون جریان میگذره و خاطره اون روز مهمونی رو برای من تعریف کردن چون من اون موقه خیلی کوچیک بودم ... حالا سید رضا و جعفر هیچ کدوم نیستن ... ولی خاطره اشون و ارادتشون به امام حسین ع برای همیشه تو ذهن همه مونده ...

پدر بزرگ بعد از مدتی که به ایران برمیگرده  تو شهرمون یه حسینیه ، یه زینبیه و یه هیئت راه اندازی میکنه ...

/ 14 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عمه

سلام.شمارابه مجلس روضه دعوت میکنم [http://parvazeeshgh.persianblog.irالتماس دعا

معلمی از جنس پاییز

سلام دوست گرانقدرم شبتون بخیر خوبید؟ عزاداریهاتون مقبول ایزد منان ممنونم از احوالپرسیتون ایشالا شما و خانواده بزرگوارتون سلامت و تندرست باشید این سرگذشت قشنگ را خوندم و بیشتر پی به عنایات و توجهات امام حسین (ع) بردم. ازتون ممنونم[لبخند]

معلمی از جنس پاییز

غرق در انديشه جهان، ديدم ذره اي كه نام آن « نيكي » است استوار بسوي ابديت مي شتابد، و درياي بي كراني كه « بدي » نام دارد خود را به هر سوي مي كشاند، تا ناپديد شود و بميرد.((والت ويتمن)

نازنین زهرا

خیلی با حال بود... خوشم اومد... [لبخند]

عمه

ای مزرعه زخم شاعر : حسن لطفی هر چند به یاران نرسیدم که بمیرم دیدار تو می داد امیدم که بمیرم دیدم که نفس می زنی و هیچ کست نیست من یک نفس این راه دویدم که بمیرم با هر تب افسوس نمردم که نمردم در خون تو این بار امیدم که بمیرم با دیدن هر زخم تو ای مزرعه زخم از سینه چنان آه کشیدم که بمیرم می گفتم و می سوختم از ناله زینب وقتی ز تنت نیزه کشیدم که بمیرم شادم که در آغوش تو افتاده دو دستم در پای تو این زخم خریدم که بمیرم التماس دعا

عمه

سلام.ضمن التماس دعا امشب نامید میزبان قدوم شماست تشریف بیاورید http://karbala-karbala.blogfa.com/

زینب

سلام.عزاداریهاتون قبول حق حالا رمز پست آخرت رو به کسی میدی یا کاملا خصوصیه!؟

زینب

سلام.عزاداریهاتون قبول حق حالا رمز پست آخرت رو به کسی میدی یا کاملا خصوصیه!؟

عمه

درگاه ذوالجلال شاعر : آیت الله مکارم شیرازی شورى فکنده در همه عالم نواى تو دنیا اسیر غم شد و غرق عزاى تو چشمان دوستان همه ناظر به سوى توست دلهاى عاشقان همه در کربلاى تو در هر سراى شراره سوداى عشق تو است بر هر لبى کنون سخن از نینواى تو ذرات کائنات ثناخوان لطف توست در عمق دهر ولوله اى از ولاى تو آغوش باز کرده شهادت به محضرت آماده گشته بادیه پر بلاى تو شرمنده گشته است شجاعت ز رزم تو سرو روان خجل بر قدّ رساى تو این فخر بس تو را به شهیدان راه حق خواهان شود به حشر خدا خونبهاى تو در گاهواره رسم شفاعت رقم زدى «فطرس» رهین منت و جُود و سخاى تو دادى تو آب دشمن غدّار خویش را قربان عفو و بخشش و مهر و وفاى تو دارم من این امید به درگاه ذوالجلال گردد تمام هستى «ناصر» فداى تو التماس دعا

نگار

سلام راضیه جان[لبخند] بعد از مدتها...دلم تنگ شده بود برای وبلاگ دوست داشتنی و نوشته های دلنشینت. این خاطره عجیب تاثیرگذار بود...مو به تنم راست شد و بغض اومد به گلوم....خدا خیرشون بده...خدا به ما هم توفیق بده تا قدمی در مسیر رضایتش برداریم.[گل]