این روزهای من ....

سلام ... سلام ... از همه دوستان عزیزم که این مدت به اینجا سر زدن و صفحه آپدیت نشده اینجا رو دیدن معذرت می خوام ... این چند روز که گذشت سرم خیلی خیلی ... شلوغ بود ... درس و دانشگاه و کارهای خونه یک طرف مریضی اسرا هم یک طرف که دو هفته کامل تمام کارهام رو به خاطرش کنار گذاشتم .... تا حالا این جوری مریض نشده بود ... خیلی شب و روزای سختی بود ... دقیقا شب عاشورا ما توی بیمارستان بودیم ....  خدا رو شکر الآن دیگه خوب شده و همین الآن مشغول به هم ریختن خونه است ...!!!

دیگه روزای آخر ترم رو میگذرونیم و استادا مدام کلاس جبرانی (که نمی دونم جبران چیه !!! ) برامون میذارن ... از حالا برای امتحانای پایانی استرس گرفتم ... چون اونجوری که دلم میخواست نرسیدم درسا رو بخونم ....Reading a Book

این روزهای من با همسرداری و خونه داری و بچه داری و آخر سر اگر برسم درس خوندن میگذره .... راستی این طرفا هوا کاملا بهاریه و تپه های اطراف شهر  همه سرسبز شدن و ما بدون توجه به تمام مشغله ها هر جمعه میریم گردش ... جاتون خالی ...

هفته پیش دانشگاه به دانشجوهای تحصیلات تکمیلی 30 تومن بن کتاب هدیه داده بود البته با رعایت شرایط و ضوابط  !!! اول اینکه برای تحویل کارت، کلی مدرک شناسایی (کارت ملی و برگه انتخاب واحد و ... ) می خواستن بنده خدا دوستم می خواست برای شوهرش هم بن کتاب بگیره مجبور شد حتی عقدنامه شو هم نشونشون بده فقط کم مونده بود عکس عقدکنونشون رو هم نشون بده که باور کنن و کارتشو بهش تحویل بدن ... از این گذشته این بن های کتاب رو فقط میتونستیم توی نمایشگاه کتابی که توی دانشگاه دایر شده خرج کنیم و بیرون اعتبار نداشتن و نمایشگاه کتاب هم یه هفته برقرار بود و بعد از اون کارتا باطل میشدن !!! البته کیفیت کتابای نمایشگاه هم چندان جالب نبود و کتاب بدرد بخوری پیدا نکردم و بیشترشو برای اسرا کتاب خریدم ....!!! که مجبورم کرد همشونو از صبح تا شب براش بخونم ....گریه  راستی تا یادم نرفته بگم همین هم غنیمتی بود و دستشون درد نکنه !!!

 

 

/ 10 نظر / 4 بازدید
خورشید

سلام خوبی ؟ خدا رو شکر پس الان دیگه حال اسرا خوب شده . ؟ پس خیلی خسته نباشی به خاطر این رو زها . ما داریم اینجا یخ میزنیم از سرما شما دارید میرید 13 بدر ؟

دایی جواد

سلام دایی جان...خدا قوت و عرض ادب... گفتیم یه احوالی پرسیده باشیم[گل][پلک][گل][لبخند] پسرک باهوش نگاهش خبر از کشف تازه ای میداد... دوان ....دوان.... مادر را برای دیدن خدا به حیاط خانه برد.مادر فکر می کرد پسرک جانوری غریب دیده و در تصور خود او را خدا می خواند . اما پسرک با دستان کوچکش به شبنمی اشاره کرد که بر روی گلبرگ های سرخ رنگ گل نشسته بود . مادر از تصور پاک و معصومانه کودکش اشک ریخت و او را در آغوش کشید… کودک پاکترین ذره را خدا می دانست... شاد باشید و سلامت.... [گل][پلک][گل][لبخند]

همثانیه

سلام خدا بهت قوت بده با یه مطلب جدید چشم به راه شما هستم منتظرم

دایی جواد

سلام مجدد و عذر خواهی آدرس وبلاگ دایی رو ندادم که تشریف بیارین...ببخشید http://javad55.persianblog.ir/ و تشکر به خاطره پاسختون...

مبارزه متفکرانه - هما ( هنر مبارزه الهی) دروبلاگ آمین را یک بار بخوان http://1barbekhanamin.blog.com

افشین

[گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [لبخند] درود عزيز گرامي .. او را ميشناسي ? ? [گل] بروزم با پیروز نهاوندی یا ابولولو : او کسی بود که عمر بن خطاب خلیفه مسلمین را با ضربه‌های کارد کشت. پیروز دختری داشت که به گمان نزدیک به یقین مروارید نام داشته‌است ... [گل] آرامگاه منسوب به ابولؤلؤ در شهر کاشان قرار دارد . نام و یادش گرامی باد .

امیرحسین

سلام مطالب عالیه خیلی زیبا ممنون به وبلاگم حتمابیامنتظرم بای

دایی جواد

سلام دایی جان..خدا قوت حالت خوبه دایی ؟ سلامتی .... گفتیم بیاییم و یه عرض ادب کرده باشیم خدمت دایی... یا علی و در پناه خدا باشید همیشه... [گل][لبخند][گل][پلک][گل]

ز ی ب ا

سلام کجایی ؟